علی موحد بود و بس
بدست admin • ۱ فروردین ۱۳۸۸ • دسته: سخنرانی های امام موسی صدر
سخنرانى امام موسى صدر، به مناسبت سالروز میلاد امام على (ع) ، کاشان، سال ۱۳۴۹٫امام صدر در این سخنرانی به بحث صفات انسانی، صفات علی (ع) و ضرورت اتصاف شیعیان به صفات امیرالمومنین (ع) می پردازد
بسم اللَّه الرحمن الرحیم، الحمد للّه رب العالمین و الصلوة و السلام على سیدنا و نبینا و مولانا محمدص و على الِه الطیبین الطاهرین.
قبل از هر چیز باید براى این فرصتى که به من ارزانى شده و همچنین براى افتخار دیدار کاشان، این شهر عظیم و مقدس، دار المؤمنین و دارالعلم، از آقایانى که مسبب این دعوت و افتخار بوده اند، تشکر کنم. دوست دارم خدمت آقایان عرض کنم دعوت بنده که ساکن لبنان هستم و یا آقاى صدر بلاغى که مسافرتهایى به خارج کرده اند به این مجلس و براى این مناسبتِ عزیز، به این معنا نیست که اینجا کسى براى صحبت یا سخنرانى وجود ندارد. در همه جا خداوند رجال خودش را گماشته است، و امیرالمؤمنین رهبران مردم را تأیید مى کند. حجت بر نتیجه موفق عمل آقایان، همین ایمان مردم است، که نتیجه جهاد و جهد و تلاش علماى گذشته و حاضر این شهر مقدس است.
منتهى این کار سنت بسیار جالب و مفیدى است که حضار و هموطنان بتوانند مؤمنین، شیعیان و روحانیون خودشان را، در هر جا که هستند، بشناسند. براى شما چقدر دلپذیر است که بدانید یک نفر روحانى، یک نفر عالم دینى، از ایران مىرود به لبنان، و بدانید که در لبنان هفتصد هزار نفر شیعه زندگى مى کند.شیعیانى که حضرت صادقع از آنها به شیعیان استوارى تعبیر مى کند که، در روز غربت دین و مذهب، دین را تنها نمى گذارند. شیعیانى که از برکات وجودى صحابى بزرگ، حضرت ابوذر، به وجود آمده اند.
براى شما خیلى دلپذیر است که بدانید در لبنان هم شیعه هست و یک روحانى، با همین شکلى که امروز پیش شماست، آنجا کار مى کند و بدانید همان گونه که قلبهاى شما با نام عزیز امیرالمؤمنین به لرزه در مى آید، در جاهاى دیگر، در اروپا، در هامبورگ، در همه جاى دنیا، مردمى به این نام مقدس عشق مى ورزند و به این شخصیت بزرگ احترام مى گذارند.
پس اگر ما به این مجلس مى آییم، فکر مى کنیم که این داد و ستد، این آشنایى، این بحث تازه و ارائه اطلاعاتِ آن دیار و بیان مناظر جدید، در تقویت ایمان مردم و تربیت آنها اثر بهترى دارد، و اِلّا ما خود آنچه داریم از این دیار برده ایم، در همین جاها خوانده ایم و پیش همین اساتید فراگرفته ایم. چیز تازهاى نداریم که براى آقایان عرض کنیم. شاید منبر بنده یا صحبت بنده از نظر شما حاوى یک چیز تازه باشد؛ گاهى از رو مى خوانم، روضه ندارد، مقدمه ندارد، آواز ندارد، تصویر و صوت ندارد، مى خواهیم کمى حرف بزنیم، امیدوارم که بتوانم در این روز مبارک جزئى از حق این پیشواى بزرگ را که به نام مبارکش و به نام ولادتش این مجلس عظیم را برپا کرده ایم ادا کنم و جملگى از برکات این بزرگوار توشه اى برگیریم، چرا که براى کار در لبنان خیلى به توشه و کمک احتیاج داریم. در صف اول جنگیم، سینه به سینه با دشمن رودررو شده ایم. امیدوارم از ایمان شما برادران در قلبم توشهاى جمع کنم تا بتوانیم در آنجا کار بیشترى بکنیم. در هر صورت، از آقایان که قبول زحمت فرموده اند و تشریف آوردهاند تشکر مى کنم و سخن را آغاز مى کنم.
درباره امیرالمؤمنینع بحثهاى زیادى شده. شما حتماً هرکدامتان صدها منبر درباره این امام بزرگ شنیده اید. هرکدام از شما صدها منقبت و روایت و فضیلت از این مرد در ذهن دارید. هرکدام از شما کتاب یا کتابهاى فراوانى درباره این امام نامى، پیشواى بزرگ انسانها، در خانه دارید. بنابراین، ما چه مى توانیم بگوییم که تازه باشد.
درباره امیرالمؤمنین حرف تازهاى نداریم. شنیده ام این روایت را، البته خودم ندیده ام، که در شب معراج حضرت رسول اکرمص، در آن شهودى که داشتند، به هر معنایى که شهود حضرت در شب معراج تفسیر شود، مى بینند هزاران شتر و هزاران هزار کتاب در حال حرکتند. وقتى از آنها مى پرسد گفته مى شود اینها فضایل على است. حالا چه این روایت درست باشد چه نادرست، اگر ما خودمان بیاییم و حساب کنیم و کتابهایى که درباره امام ما نوشته شده جمع کنیم و بار شتر کنیم، آیا صدها قطار شتر از این کتابها به وجود نمىآید؟ آیا کتابخانه هاى عظیم درباره امام نوشته نشده و وجود ندارد؟ تصور نکنید آنها که کتابهایى درباره امیرالمؤمنینع نوشته اند، همه پیروان او هستند یا همه شیعیان اویند. آنچه مسیحیان و سایر فرَق درباره علىع نوشته اند، خیلى بیشتر از آن چیزى است که شیعه نوشته است. تعبیراتى که بزرگان مسیحى درباره امیرالمؤمنین مى کنند آنقدر جالب است که هیچ وقت از ذهن خوانندگان این کتابها فراموش نمى شود. از این گذشته، دو سال پیش به بنده در لبنان ابلاغ شد که مؤسسه یونسکو (لابد آقایان شنیده اند که یونسکو یک مؤسسه فرهنگىِ تابعِ سازمان ملل متحد است و شما مى دانید سازمان ملل مؤسسه اى جهانى است که همه کشورهاى جهان در آن عضوند و از مهمترین و عظیمترین مؤسسات دنیا است. یکى از شاخه هاى آن، که به امور فرهنگى رسیدگى مىکند، سازمان یونسکو نام دارد) تصمیم گرفته است که هفته اى را به نام تجلیل از مقام مقدس امیرالمؤمنین برپا کند، و از دانشمندان بزرگ دنیا خواسته است که هرکدام درباره یک موضوع از دریاى بیکران امیرالمؤمنینع مقاله بنویسند. اینجا هم به بعضى از آقایان ابلاغ شده بود که خودشان را براى برپایىِ چنین مجلسى آماده کنند. حالا ما در مقابل این دریاى باعظمت و یا به تعبیرى که آقایان در دعوت خود نوشته اند، «لایتناهى»، چه باید بگوییم؟
کدام بُعد امام را مورد بحث قرار دهیم؟ بنده، برحسب ذوقم، نکتهاى را براى صحبتم مورد توجه قرار داده ام، که به نظرم نکته آموزنده اى است؛ جنبه تربیتى دارد و به کار روزمره ما مى خورد. امیدوارم هدیه متواضعانهاى از من به پیشگاه مقدسش باشد. نخست یک مقدمه کوتاه مى گویم.
صفات انسان، یعنى صفاتى که انسان به آنها متصف مى شود، گاهى به صورت عادت درمى آیند؛ به اصطلاح علماى ما، براى انسان ملکه مى شود. مثلاً گاهى اوقات مى بینید آدم بخیلى، آدم خسیسى، به قول خود ما پول سنگینى را براى یک مدرسه، یک بیمارستان، یک مسجد، یا به یک خانواده فقیر مى دهد. ناگهان در عمرش یک حالتى برایش پیدا مى شود و این کار را انجام مى دهد. این را در اصطلاح علما «حال» مى گویند، قبل و بعد هم دیگر ندارد. از اول عمرش تا امروز بخیل بوده، از فردا هم تا آخر عمرش بخیل خواهد ماند. امروز برقى زده و این شخص کرَمى کرده است. گاهى آدمها این گونه هستند. اما برخى انسانها به حسب طبعشان کریمند. یعنى به کرَم عادت دارند. انسان کریم هرچه به دستش بیاید مى دهد. برایش فرق نمى کند، به مورد باشد یا بى مورد. به اهل یا به نااهل، به فقیر مى دهد به غنى هم مى دهد. داشته باشد مى دهد، نداشته باشد هم مى دهد. این را مى گویند صفت «عادت»، مى گویند «ملکه». ملکه یعنى صفتى در انسان هست که انسان بدون فعالیت و بدون صعوبت و مشقت مى تواند کارهایى را انجام دهد. این صفات از او صادر مى شود. این را ملکه مى گویند. البته مثال که مى زنیم مى گوییم مثلاً حاتم طایى کریم بوده. کریم بوده یعنى چه؟ یعنى یک روز پول داده به فقیر؟ نه. یعنى هرکس وارد خانه اش شده گفته اهلاً و سهلاً. هرکس مهمانش شده به او احترام گذاشته. هرکس از او چیزى خواسته به او داده. دیگر مالک هیچ چیزش نیست. نمىتواند خودش را نگه دارد. صفتش است. ملکه اش است. این را ملکه مى گویند. یا مثلاً مى گوییم که عمرو بن معدى کرب یا رستم یا زیگ فرید. هر کشورى قهرمانى دارد، قهرمانى که شجاع است. «شجاع است» یعنى چه؟ یعنى در مقابل بنده شجاع است؟ نه. یعنى پیش قوى شجاع است، پیش ضعیف شجاع است، پیش دشمن شجاع است، پیش دوست شجاع است، همه جا شجاع است. شجاعت در شخص شجاع مثل نور خورشید از او مى تراود- بدون اختیار و توجه. این را ملکه مى گویند.
درباره امیرالمؤمنینع ما مى خوانیم که کریم است، شجاع است، رئوف است، رحیم است. مى خوانیم که علىع نسبت به یتیم آن گونه است، نسبت به دین آنچنان غیور است. همه صفاتى که درباره امیرالمؤمنین مى خوانیم، فکر مى کنیم که علىع عبارت است از دهها حاتم طایى و سحبان و رستم و معدى کرب. اگر دهها تن از این قهرمانان تاریخ را بجوشانیم و یک وجود تازه به وجود بیاوریم، این مى شود على. این گونه تصورى از على داریم. على شجاع است، یعنى داراى ملکه شجاعت است، یعنى سر نترس دارد. اگر گفتیم على کریم است، یعنى دست و دلش باز است، یعنى نمى تواند چیزى داشته باشد و به کسى ندهد. اینچنین فکر مى کنیم. در حالى که بنده خیال مى کنم مطلب چنین نیست. على شجاع هست اما نه مثل رستم و عمرو بن معدى کرب. على کریم است اما نه مثل حاتم طایى. على فصیح است اما نه مثل سحبان. على غیور است اما غیرتش مثل غیرتهاى ما نیست. على صفاتش منشأ دیگرى دارد. اما چگونه؟ نگاه اجمالى به زندگى مولا به ما مناظر عجیبى نشان مى دهد. به ما نشان مى دهد که على گاهى خیلى شجاع است، گاهى نیست. على گاهى خیلى کریم است، گاهى خیلى بخیل به نظر مى آید. على گاهى خیلى غیور است، گاهى خیلى صابر است. على گاهى خیلى متواضع است، گاهى هم متواضع نیست. مى پرسید چگونه؟
بنده براى شما به کلام خودش استشهاد مى کنم، تا ببینید على صفاتش به گونهاى دیگر است. مى گوییم على شجاع است. در این که دیگر شکى نیست. على اسداللَّه غالب است. خودش مى گوید: «و اللّه لو تظاهرت العرب على قتالى لما ولیت عنها» (اگر تمام عرب پشت به پشت هم بدهند و به جنگ من بیایند من فرار نمى کنم). یک جاى دیگر مى گوید: «لا ابالى ادخلت على الموت ام الموت خرج على» (براى من فرقى نمى کند که من در کام مرگ فرو روم یا مرگ به من حمله کند) مرگ برایش وحشتى ندارد. این اسمش شجاعت نیست؟ حضرت رسول اکرمص درباره امیرالمؤمنین مى فرماید: «و اللّه انه جیش فى سبیل اللّه» (به خدا سوگند على یک لشکر در راه خداست). پس او شجاعترین شجاعان است. این شجاعت اوست. حالا همراه ما بیایید و شبهاى علىع را تماشا کنید. از زبان «ضرار»، یکى از دوستان نزدیک حضرت امیرالمؤمنینع، مى شنویم. ضرار از حضرت على براى معاویه تعریف مى کند:
رأیته و قد ارف اللیل سهوله و هو قائم فى محرابه قابض على لحیته یتململ تملل السلیم و یبکى بکاء الحزین و یقول آه، آه من قلة الزاد و طول الطریق و بعد السفر و عظیم المورد … معاویه، باید شبهاى آن على شجاعى را که آتشى در کام دشمنان است ببینى. اگر شب او را مى دیدى، مى دیدى ایستاده است، ریشش را به دستش گرفته، روى زمین مى غلتد و مثل مارگزیده ناله مى کند و مى گوید: خدایا، آه از راهِ دور و کمى بضاعت و وحشت آینده.
پس کجا رفت آن شجاعت؟ مى پرسیم: اى علىِ شجاع، چرا اینجا شجاع نیستى؟ تو که مى گفتى من از مرگ نمى ترسم، چرا اینجا مثل مارگزیده ها به خود مى پیچى؟ شجاعتت کجاست؟ جواب این حرف چیست؟ آیا حالا مى توانید بگویید که على شجاع است؟ حالا براى شما صفت دیگر حضرتش را شرح مى دهم. مى گوییم على کریم است. دشمنش معاویه در وصف کرمش مى گوید:
اللَّه لوکان له بیتان احدهما من التبن وآخر من الذهب لنفد الذهب قبل ان ینفد التبن. (خدا مى داند اگر على دو انبار بزرگ داشته باشد یکى از آنها پر از طلا و دیگرى پر از کاه، اول آن که طلاست تمام مى شود و بعد انبار کاه.)
این کرم على است. على تا زمانى که طلا دارد نمى تواند کاه بدهد. کرمش را از دشمنش مى شنویم. از آن طرف، همین علىِ کریم را، همین على که دنیا به قدر یک استخوان مرده در نظرش ارزش ندارد، همین على که پول برایش مانند خاک است یا از خاک بىارزشتر، در جاى دیگر مى بینیم که برادر گرسنه و نابینایش، عقیل، در مقابلش ایستاده، مى خواهد اندکى افزونتر از سهمیه اش از او پول بگیرد. ببینید با او چه کار مى کند؟ براى شما عین عبارت را مى خوانم.
وَ اللَّه لَقَد رَاَیتُ عَقیلاً وَ قَد اَملَقَ حَتّى استَماحَنى مِن بُرِکُم صاعاً وَ رَاَیتُ صِبیانَهُ شَعثَ الشعُور غُبرَ الاَلوان مِن فَقرهِم، کَاَنَّما سُوِّدَت وُجُوهُهُم بِالعِظلِم.
مى گوید عقیل آمد پیش من و تملق گفت. از من مى خواست که از خزانه شما، از بیت المال شما، چیزى به او بدهم. نگاه کردم دیدم موهاى بچه هایش از فقر خاکى شده و رنگشان از کمى غذا به سیاهى گراییده. بیچاره است. از صورت خودش و بچه هایش آثار فقر هویدا بود. این عقیل را من دیدم.
وَ عاوَدَنى مُؤَکِّداً، وَکَرّرَ عَلَى القَولَ مُرَدِّداً، فَاَصغَیتُ اِلَیهِ سَمعى، فَظَنَّ اَنّى اَبیعُهُ دینى، وَ اَتّبعُ قیادَهُ مُفارقاً طَریقَتى… (به حرفهایش گوش دادم. مکرر آمد و رفت. پس در اثنایى که به سخنانش گوش مى کردم، دچار خطا شد و پیش خود گفت: هان! دل برادرم به رحم آمده. حالاست که به من از خزانه مسلمین و از بیت المال چیزى بدهد. اکنون محبت و عاطفه برادرى در قلب سنگین على اثر کرده و او مرام خود را فراموش مى کند. آمد پیش من. کور هم بود. چه کارش کردم؟)
فَاَحمیتُ لَهُ حَدیدَة (آهنى را داغ کردم)، ثَمَّ اَدنَیتها مِن جِسمِه (به دستش نزدیک کردم)، لِیَعتَبرَ بها (تا عبرت بگیرد). هُرم آتش موجب شد که این عقیل کور و مستمند دستش را که براى گرفتن طلا دراز کرده بود فوراً پس بکشد و ناله کند. فَضَجَّ ضَجیجَ ذى دَنَفٍ مِن اَلَمِها وَ کادَ اَن یَحتَرقُ مِن مِیسَمِها (فریاد مى کشید که برادر، من را مى خواهى بسوزانى؟ من از تو پول مى خواهم، پول که نمى دهى هیچ، مى خواهى مرا با آتش بسوزانى). فَقُلتُ لَهُ: ثَکَلَتکَ الثَواکِلُ، یا عَقیلُ أتَئِنّ مِن حَدیدَةٍ اَحماها اِنسانِها لِلَعبِّه، وَ تَجُرّنى اِلى نارٍ سَجَرَها جَبّارُها لِغَضَبهِ اَتَئِن من الاَذى وَ لا اَئِن مِن لَظى…؟ (به او گفتم: اى عقیل، تو از هرم آتشى که به دستت نزدیک کردم، فرار مى کنى. از آهنى که داغ کردم و به دستت نزدیک کردم، مى نالى. پس چگونه مى خواهى مرا در آتشى افکنى و بسوزانى که جبار آسمانها و زمین گداختهاش کرده و شعله ورش ساخته؟ تو از اذیت مى نالى، اما متوقعى که من از زبانه آتش جهنم ننالم؟!)
این موضع علىع در مقابل عقیل است. در این واقعه کرم على کجاست؟ على که دریاى طلا را قبل از کاه مى بخشد چگونه در حق عقیل این کرم را نمى کند؟ این هم سؤال دوم، کرمش در جایى آن گونه و جایى دیگر گونهاى دیگر است. حالا مى توانى بگویى على کریم بود؟ حاتم طایى این کار را نمى کرد. پس چرا على چنین کرد؟ این سؤال بنده است. امروز مى خواهم با بیان جوابش یک نتیجه تربیتى براى خودمان بگیرم.
مثال سوم: على رئوف بود. دلنازک بود. یتیم را که مى دید مى لرزید و گریه مى کرد. پس از جنگ صفین زنى را دید که مشکى بر دوش دارد و ناله مى کند و مى گوید: خدایا تلافى کن و حکم کن بین من و اباالحسن. داستانش را شنیده اید. مشک را از دوش آن زن برمى گیرد و به خانه مى رساند. فردا هم غذا براى بچه ها مى آورد و به آن زن مى گوید: تو غذاى بچه ها را طبخ مى کنى یا من؟ زن مى گوید: من خمیر مى کنم، تو با بچه ها بازى کن. خمیر که درست مى شود، حضرت بچه ها را بازى مى دهد و سرشان را گرم مى کند. بعد به او مى گوید: اى عبدالله تنور را آتش کن. وقتى که تنور را روشن مى کند، صورتش را روبه روى آتش مى گیرد و مى گوید: «ذق یا اباالحسن هذا جزاء من ضیّع الایتام…»، بِچِش این آتش را، مبادا یک وقت یتیمهاى مردم را فراموش کنى، مبادا فقراى همسایه از یادت بروند. اگر چنین کارى کردى این جزایت.
این علىِ رئوف که در مقابل آلام و دردهاى جامعهاش گریه مى کند و مى نالد و در مقابل مصیبتها بیچاره است، همین علىع را مى بینید که در جنگ بنى قریظه، به امر پیامبرص، نهصد نفر را یکروزه گردن مى زند. به معیارهاى ظاهرى سنگدل تر از این سراغ دارید؟ کجاست آن کرم؟ کجاست آن رأفت؟ کجاست آن رقت روحى؟ کجاست آن دلنازکى؟ ابداً وجود ندارد. اینجا مى بینید شمشیر را کشیده در جنگ، کالنار فى الخشب، مثل آتش در خرمن خشک مى تازد. حالا مى توانى بگویى على دلنازک است؟ کجایش دلنازک است؟
على فصیح است. بله هیچ شک نداریم که على یکى از فصحاى بزرگ، بلکه بعد از پیامبرص افصح عرب است. یکى از دانشمندان بزرگ لبنانى، که مسیحى است، فصاحت على را این گونه تعبیر مى کند و مى گوید: «کان شدیداً قاصفا مرتجزاً کالرعد فى اللیل» خطبه هاى على مثل غرش شیر در شبهاى تاریک شکننده است و هر نیروى منحرفى را در مقابل خودش خرد مى کند. این صداى على است و این منطق على است. اما، در مقابل، گاهى او را ساکت مى بینى و مضطرب مى یابى. وقتى که در پیشگاه خدا مى ایستد، وقتى دعا مى خواند، وقتى که شب ناله مى کند، آنچنان ساکت مى شود که گویى اصلاً در قید حیات نیست تا حرف بزند. کجاست آن فصاحت على؟
این على متواضع، که مقابل کوچکترین خلق خدا تکبر نشان نمى دهد، این على که پیامبرص به او ابوتراب مىگوید، این علىِ خاکآلود و خاکنشین، گاهى اوقات آنقدر در برخورد با دشمنان خدا متکبر مى شود که یکى از رقبایش به او مى گوید: یا اباالحسن، این غرور و کبر که در سرِ توست براى چیست؟ على که متواضع بود، چطور شد که اینجا متکبر گردید؟ چگونه باید این مسأله را تفسیر کنیم؟
با این مقدمات، اینک مىتوانى بگویى على عبارت است از حاتم و سحبانى و عمرو بن معدى کربى و رستمى که با هم جوشانده اند و حاصل آن شده حضرت اباالحسن؟ شده على؟ نه.
پس درمى یابیم که منشأ شجاعت، کرم و غیرت على، آن ملکات نفسى نیست. پس چیست؟ چرا على اینگونه است؟ چون على مؤمن است. پاسخْ همین یک کلمه است. على شجاع است، چون مؤمن است. ایمان به خدا مصدر تمام صفات و کمالات على است، ایمان به خدا و دیگر هیچ.
حالا این بحث را تشریح مى کنم، تا ببینیم چه نتیجهاى مى توانیم از آن بگیریم. ایمان به خدا. آقایان، چشم بپوشید از کسانى که نام مؤمن را بر خود گذاشته اند. اگر کسى مؤمن بود شجاع هم هست، دلیر هم هست، کریم هم هست، غیور هم هست، رئوف هم هست. اما در کجا؟ آنجا که رضاى خدا باشد. اما اگر رضاى خدا نباشد، ترسوست، بخیل است. ایمان على، سرّ توازن صفاتش است.
اولاً ببینید ایمان چگونه مى تواند منشأ صفات عالیه شود، آیا ایمان سبب این همه معجزات است؟ بله. به این آیه توجه بفرمایید: اَلا اِنّ اَولیاء اللّه لا خَوفٌ عَلَیهم وَ لا هُم یَحزَنون .(۶۲:۱۰) ولىِّ خدا نه از چیزى مى ترسد نه براى چیزى حزن دارد، نه افسوس مى خورد و نه افسرده مى شود.
پس، به تعبیر قرآن، ایمان سبب نترسیدن مى شود. به آیاتى که درباره صفات متقین است نظرى بیندازیم.
وَ عِبادُ الرّحمن الّذینَ یَمشُونَ عَلَى الاَرضِ هَوناً وَ اذا خاطَبَهُم الجاهِلُونَ قالوا سَلاماً .(۶۳:۲۵) بندگان خداى رحمان کسانى هستند که در روى زمین به فروتنى راه مى روند. و چون جاهلان آنان را مخاطب سازند، به ملایمت سخن گویند.
آیاتى که درباره صفات متقین آمده، آیاتى است که از بِرّ سخن مى گوید. لَیسَ البِرّ اَن تُوَلّوا وُجوهَکُم قِبَلَ المَشرق وَ المَغرب .(۱۷۷:۲) از قرآن استفاده مى کنیم که ایمان به خدا منشأ تمام صفات کمالى انسانى است.
آقایان، این حرف را کوچک نشمرید. خواهش مى کنم. این اساس پیشنهاد و تعبیر ما است. ما اگر مؤمن به حق شدیم، همه چیز داریم. قدرى توجه بفرمایید به این عرضم، تا برسیم به نتیجه اساسیى که از تمام این بحثها و تلاشها خواهیم گرفت.
ایمان به خدا یعنى چه؟ ایمان به خدا یعنى من معتقد باشم که خالق جهان خداست؛ این اعتقادم از حد زبانم تجاوز کند و قلبم هم ایمان داشته باشد؛ زبانم، خونم، پوستم، احساسم هم ایمان داشته باشد. هم در حال غضب و هم در حال عصبانیتْ ایمان داشته باشم. خلاصه اگر ایمان تمام وجود مرا فراگرفت نتیجه چه مى شود؟ در این باره نکته دیگرى را هم باید اضافه کنم. ایمان به خدا، چه خدایى؟ ما درباره خدا چه عقیدهاى داریم؟ خداى ما چگونه است؟ خداى ما «لَهُ الاَسماء الحُسنى وَ الاَمثالُ العُلیا» است، خداى ما عالم است، عادل است، رئوف است، رحیم است، جبار است، متکبر است، خالق است، رازق است. اینچنین نیست؟ اینها را ما براى خدا قایل نیستیم؟ خوب، حالا اگر ما معتقد به چنین خدایى بودیم، اگر باورمان از زبانمان تجاوز کرده بود، قلبمان هم ینادى بالایمان داشت، فریاد ایمان مى زد، آن وقت چه مى شود؟ آن وقت باور مى کنیم که خداى مقتدرى هست، که بر این جهان حکومت مى کند، ظلم به کسى نمى کند، این جهان براساس عدل و حق قائم است، این دنیا پر از خیر و برکت و زیبایى است. این دنیا پر از خیر و حق است. در این صورت چه مى شود؟ یک مثال کوچک:
اگر رفتید به مدرسهاى و دیدید مدرسه منظم است، چه مى گویید؟ مى گویید مدیر مدرسه آدم منظمى است. نمى گویید؟ اما اگر یک آدم غیر منظم مدیر مدرسهاى شد، بى نظمى مدیر در مدرسه اثر مى گذارد. بى نظمى خانم در خانهاش اثر مى گذارد. کدبانوئى اش در خانه اثر مى گذارد. خوبى و رشوه نگرفتن رئیس اداره در حسن مدیریت آن اداره اثر مى گذارد و مؤسسات منظم مى شود. صفات عالیه رئیس هرگونه که باشد بر تمام امور مؤسسه اش منعکس مى شود. ما که اعتقاد داریم خدا عادل، عالم، حىّ، رئوف و رحیم است، این چنین خدایى این جهان را اداره مى کند، پس این جهان سرشار از حق، خیر، عدل، جمال، علم، فضل و عدل است. آنوقت چه مى شود؟ این صفات و کمالات در من که فردى از این دنیا هستم و جزئى از این جهان هستم، به طور طبیعى جلوه مى کند. من هم دیگر از کسى نمى ترسم، براى چى؟ براى اینکه معتقدم لا مُؤَثِّرَ فى الوُجودِ اِلّا هُو. من معتقدم که مرگ من به دست خداست؛ پس، از چه مى ترسم؟ من معتقدم که عالم منظم است. چرا آدم بخیل است؟ از ترسِ فقر. اگر من ایمانم به خدا بود، که او رزاق است، از فقر نمى ترسم. اندکى دقت کنید. اگر دقت کنید و تحلیل کنید مى بینید تمام صفات خبیثه، از قبیل دروغ، حرص، نفاق، غیبت، بغض، تماماً منشأشان ضعف و حقارت روحى است. حالا بیاییم بررسى کنیم که آدمى چرا دروغ مى گوید؟ در این موضوع آدم دروغ مى گوید، براى اینکه مى خواهد منفعتى به او برسد، اگرچه منفعتِ موهوم؛ پس یا به طمعِ منفعتى دروغ مى گوید و یا از ترسِ مضرتى. مى ترسد از اینکه در موردى گرفتار شود. پدر به بچه مى گوید: تو این آب را ریختى؟ مى گوید: نه. دروغ مى گوید. چرا؟ براى اینکه اگر بگوید بلى، تنبیه مى شود. دروغ او از ترس است. پس دروغ گفتن یا از ترس است یا از طمع. ترس و طمع منشأشان چیست؟ ضعف و حقارت روحى است. آدم ضعیف مى ترسد و آدم فقیر طمع دارد. آدمى که تواناست نمى ترسد، آدمى که احساس قدرت روحى دارد، طمع ندارد. پس اگر توانستى ضعف و حقارت روحى یک نفر را از بین ببرى، دیگر دروغ هم نخواهد گفت. پس چرا ما دروغ مى گوییم؟ چون کوچکیم، بیچاره ایم. چرا طمع داریم؟ چون احساس فقر مى کنیم، هرچند میلیونها ثروت داشته باشیم. چرا من حرص مى زنم؟ براى اینکه قلبم فقیر است. یک شعر عربى مى گوید:
مُستَحدِثُ النعمه لا یَرتَجى اَحشائُهُ یَستَوعِبُ الفَقرا
مى گوید بعضى از انسانها لئیم هستند، از اینها امیدى نداشته باش. براى اینکه گرسنه اند و احشائشان هم از فقر مى نالد. آدم ممکن است، خیلى هم ثروت داشته باشد، باز در پى افزون طلبى باشد. چرا در فکر زیاده طلبى است؟ نمى خواهم از کار منع کنم. کار مقدس است. عبادت است. اما حرص بد است. حرص زدن، این حرص زدن از طمع و احساس فقر به وجود مى آید.
پس خلاصه سخن این شد که آدمى که خودش را وابسته به خداى بزرگ و توانا و عالم و عزیز مى داند، دیگر از چیزى نمى ترسد، از فقر نمى ترسد، کریم است. این آدم رأفت دارد، به مردم رحم مى کند و… و علىع از این نوع بود. به همین دلیل در اخبار ما تأکید شده «تخَلّقوا باَخلاق اللَّه» صفات خدا را داشته باشید. صفات خدا چیست؟ عدالت است، قدرت است، رأفت است و رحمت است. پس اگر کسى ایمان به خدا داشت، منشأ تمام این صفات، ایمانش است.
به همین دلیل به ما گفته اند نماز بخوانیم و درباره نماز فرموده اند: الصَّلوة تَنهى عَن الفَحشاءِ وَ المُنکَر (۴۵:۲۹) براى چه؟ مگر نماز چیست؟ نماز مصاحبت با خداست، نماز مجالست با خداست، نماز نشستن پیش خداست. این مصاحبت سبب مى شود که صفات خدایى را کسب کنیم. آدم از مصاحبش، از معاشرش، رنگ مى گیرد. پس على شجاع نیست، ترسو هم نیست، کریم نیست، بخیل هم نیست. پس على چیست؟ على مؤمن است، على ایمان به خدا دارد. اما ایمانش زیاد است. آنجایى که خدا مى گوید: اقبل، فَاقبل. آنجا که مى گوید بایست، مى ایستد؛ برو، مى رود؛ بده، مى دهد؛ ببخش، مى بخشد؛ بترس، مى ترسد؛ نترس، نمى ترسد: تسلیم مطلق در مقابل ذات الهى. رضاى خدا منشأ تمام صفات على است. حالا این على که ایمان کامل دارد، درباره خودش چه مى گوید؟ افتخار به شجاعتش مى کند؟ نه. افتخار به کرمش مى کند؟ نه. افتخار به غیرتش مى کند؟ نه. افتخار به چه مى کند؟ افتخار به متابعت محمدص رسول خدا مى کند. افتخار به پیروى دین خدا مى کند و مى گوید: «و قد تعلمون موضعى من رسول اللَّهص» (شما مى دانید من چه ارتباطى با پیغمبر داشتم).
«بِالقَرابَةِ القَریبَةِ وَ المَنزلةِ الخَصیصةِ، وَضَعنى فى حِجرهِ وَ اَنَا وَلَدٌ یَضُمُّنى اِلى صَدرهِ، یَکنُفُنى فى فِراشِهِ یُمِسُّنى جَسَدَهُ، و یُشِمُنى عَرقَهُ وَ ما وَجَدَ لى کَذبَة فى قَولٍ، وَ لا خَطلَةً فى فِعلِ. وَ کُنتُ اَتبعُهُ اِتْباعَ الفَصیل اَثَرَ اُمّهِ، یَرفَعُ لى فى کُل یَومٍ مِن اَخلاقِهِ عَلَماً، وَ یَأمُرُنى بِالاِقتِداءِ بِهِ…»
مى گوید شما مى دانید که من با پیغمبرص چگونه بودم؟ من شش ساله بودم که رفتم به خانه پیامبر. از بچگى به دنبال پیامبر بودم. مرا بغل مى گرفت. مرا مى بویید. در جنگها همراه او بودم. در صلحش کنار او بودم. در خانه و در جامعه با او بودم. همه جا با او بودم. سپس این گونه تعبیر مى کند: مثل بچه شترى به دنبال شتر، همراه پیامبر مى رفتم. هر روز براى من عَلَمى از هدایت برمى افراشت و مرا به پیروى از آن راه وامى داشت. از این رو مقام من این است. علىع به ایمانش افتخار مى کند، به متابعتش؛ «قُل اِن کُنتُم تُحِبُّونَ اللّه فَاتَّبِعُونى» (۳۱:۳) متابعت پیامبر براى على این همه فضلیت آورده و او را در مقابل خدا تسلیم مطلق نموده است. تسلیم مطلق در مقابل اوامر خدا. مقام على به جایى رسید که پیامبرص هنگام نبرد علىع با عمرو بن عبدود گفت: «بَرَزَ الایمانُ کُلّهُ اِلى الشرکِ کُلّه». همه ایمان (همه ایمان مى دانى چقدر است؟ یعنى به قدرى که در قلبهاى شما و ما و میلیونها بشر امروز و آینده و گذشته ایمان هست) در ذات علىع مجسم شده بود. بَرَزَ الایمانُ کُلُهُ اِلى الشِرکِ کُلّه. این مرد علىع است. ایمان کلى، ایمان مطلق، ایمان مجسم. کسى که ایمان قوى داشته باشد، شبیه علىع مى شود. این فضل علىع است و به همین دلیل محبت علىع جزو دین شده است.
چرا قرآن مى فرماید: لا أسئَلُکُم عَلَیهِ اَجراً اِلَّا المَوَدَةَ فِى القُربى (۲۳:۴۲) چرا محبت علىع جزو اسلام است و هر کس محبتش را نداشته باشد مسلمان نیست؟ دوستى علىع جزو ایمان است. چرا؟ مگر اسلام دین شخص است؟ دین فرد است؟ نه، اسلام دین خداست. ولى على ایمان کلى به خداست. اگر کسى دوستش نداشته باشد خدا را دوست ندارد. در عبارتى مى فرماید که: لو ضربت خیشوم المؤمن على ان ابغضنى ما ابغضنى و لو صببت الدنیا بجناتها على المنافق على ان یحبنى ما یحبنى. مى گوید اگر تیغ مؤمن را هم در بیاورى، دماغش را هم با تیغ بزنى که مرا دشمن داشته باشد، ممکن نیست. اگر همه دنیا را هم به پیش پاى منافق بریزى که مرا دوست داشته باشد، ممکن نیست. قسیم الجنّة و النار است، چرا؟ چون هرکس دوستش دارد خوب است، هرکس دوستش ندارد بد است.
ما از خدا اینچنین مى فهمیم. از اسلام اینچنین مى فهمیم. اما چگونه دوستیى؟ دوستیى که حضرت صادق مى گوید. شخصى از حضرت صادقع مى پرسد که ما نام شما را بر اولاد خود مى گذاریم، آیا این به کمک ما مى آید. حضرت مى فرماید: بله و هَل الدّین الَّا الحُبُّ آیا دین جز دوستى چیزى هست؟ بعد براى اینکه اشتباه نشود مى گوید: قُل اِن کُنتُم تُحِبُّونَ اللّه فَاتّبِعُونى یُحبِبکُمُ اللّه .۳۱: ۳) کسى که خدا را دوست دارد پیرو پیغمبر خداست. بنابراین، ایمان على و کمال ایمانش موجب مى شود که جزو دین شود و پیامبرص بفرماید: لا اَسئَلُکُم عَلَیهِ اَجراً اِلَّا المَوَدَةَ فِى القُربى .(۲۳:۴۲) آن ایمانش است. على چون ایمان کامل است، واکنشهاى متفاوتى در مقابل دنیا دارد. گاه به نظر مى رسد که براى دنیا حرص مى زند و دنبال خلافت مى رود. گاهى هم مى گوید اى دنیا غُرّى غَیرى. برو دور شو، من طلاقت دادم. براى چه؟ براى این که علىع دنیا را فقط براى اقامه حق و ابطال باطل مى خواهد. اگر در دنیا حقى اجرا نشود یا از باطلى جلوگیرى نشود، به درد علىع نمى خورد. پس دنیا را براى خدا مى خواهد.
مى خواهیم به این نتیجه برسیم که شجاعتش براى خداست و به امر خداست و به اتکاى خداست و ترسش در مقابل خداست. از فقر نمى ترسد. اعتماد به خدا دارد. کریم است. امساکش هم براى این است که نمى خواهد مال مسلمان را بگیرد و به برادرش بدهد. طلب دنیایش براى اقامه حق و ابطال باطل است. وقتى هم که این هدف حاصل نشود، همه چیز دنیا را رها مى کند. در این راه به ابوذر مى گوید: یا اَباذَرَ لا یُؤنِسَنَّکَ الَّا الحَقّ وَ لا یُوحِشَنَّکَ اِلَّا الباطِلُ. به همین دلیل در تمام زندگى علىع یک هماهنگى کامل دیده مى شود: وَ لَو کانَ مِن عِندِ غَیرِ اللّه لَوَجَدُوا فیهِ اِختِلافاً کَثیراً (۸۲:۴) علىع با ایمانش بازى نمى کرد. در بازارش همانى بود که در خانه، در خانه اش همانى بود که در جنگ و در جنگش همانى بود که در مسجد مشاهده مى شد. یک ذات بود. اینجا و آنجا نمى شناخت. در تمام دنیاى خدا، علىع ولىّ خدا بود. در همه جا در مقابل خویش و بیگانه یکنواخت بود. قضیه عقیل را خواندیم. ملاحظه فرمودید که برایش برادر و خویش و بیگانه فرقى نمىکند. آنجا که رضاى خداست همه چیز هست و آنجا که نیست، هیچ چیز نیست. در روز مرگش و روز خلافتش حرفهایش یکى است.
خطبه على در روز خلافتش، آن روز که دنیا با تمام زیباییهایش به على رو مى کند، مانند روزى است که مى خواهد بمیرد. براى اینکه دنیا براى او رسالت است، امانت است، دنیا براى علىع وسیله کار است. در حال غضب و آرامش هم یکنواخت است.
در یک روایت هست که وقتى علىع روى سینه عمرو بن عبد ود نشست، عمرو بن عبد ود آب دهانش را بر صورت حضرت انداخت و به حضرتْ فحش داد، به مادر حضرت فحش داد. حضرت برخاست، قدم زد. حالا مردم در گرد و غبار منتظرند ببینند سرانجام نبرد چه شد. قدم زد و قدم زد تا غضبش فرونشست. آمد سر عمرو بن عبدود را برید. براى چه این کار را مى کند؟ به این دلیل که وقتى از این جسارت عصبانى شد، فکر کرد مبادا این دستى که جز براى خدا حرکت نمى کند، به سبب خشمِ شخصى، قدرى قوى تر و تندتر حرکت کند.
چرا یداللَّه مى شود؟ چرا علىع یداللَّه مى شود؟ براى اینکه اگر خدا دستى داشت – تَعَالَى اللّه عَمّا یَقُولُ الظّالِمُونَ خدا دست ندارد، اگر خدا دستى داشت، همان گونه مى زد که دست على مى زند. اگر خدا دستى داشت، همان شمشیرى بود که على مى زد. اگر خدا دستى داشت، همان پولى بود که على مى داد. این است که یداللّه شده. این دست جز به اراده خدا حرکت نمى کند. این قلب جز با محبت خدا نمى تپد. این اشک جز براى خدا نمى ریزد. از این رو است که على «ید اللّه الباسطة» هم نامیده شده. این علىع است. حالا ما هم شیعه علىع هستیم. حرفهاى ما هم تمام شد.
ما مى گوییم علىع امام ماست. امام یعنى چه؟ امام یعنى پیشوا. نماز جماعت خوانده اید. نماز جماعت که مى خوانند، امام وقتى که مى گوید: اللّه اکبر، مأموم هم مى گوید: اللّه اکبر. رکوع که مى کند، مأمومین رکوع مى کنند. یعنى پیروى کردن. ولایت ما از علىع هم به همین معناست.
خوب، على امام ماست. علىع چگونه بود؟ اینکه گفتیم قطرهاى از مظهر شخصیت علىع بود که به زبان بنده در این مکان مقدس جارى شد. آیا تا کنون امام را دیدهاید که در قیام باشد و، مأمومین او در حال سجود؟ و یا امام در سجود باشد و مأمومین ایستاده باشند؟ آیا مى گویى این آقا امام اینهاست، مى گویى یا نمى گویى؟ البته نمى گویى. این مسخره است. باید بررسى کنیم که ما چگونه مأمومین این امامیم؟ علىع شجاع ما ترسو؛ علىع کریم، ما بخیل؛ علىع خوشاخلاق، ما بد اخلاق؛ على توانا، ما ترسو و طماع؛ علىع صادق و الى آخر. معناى امامت چیست؟ علىع، همان طور که گفتیم، سرّ کمالش ایمانش است. راهى است که براى ما هم باز است. این راهى است که على رفت. بفرمایید شما هم بروید. على صد درجهاش را رفت و آن شد، تو یک درجهاش را برو و یک صدم على بشو. راه باز است براى همه. باز نیست؟
ما کمال على را در ایمانش مى دانیم. با ایمان به خدا و ازدیاد این ایمان، مى توانیم راه على را برویم. اما ما چه کرده ایم؟ ما که شیعه على هستیم و باید از او پیروى کنیم، چه کرده ایم؟ بعضیهایمان، نمى گویم همه مان، صادقانه پیروى نکرده ایم. خوب، حالا که نکردیم چه از دستمان رفته است؟ عزت و شرافت و هدایت و نجابتى که باید براى شیعه علىع باشد مهجور مانده است. حرفى ندارم، ولى مصیبت کجاست؟ اى على دوست، اى کسى که براى خاطر علىع بر سر مى زنى، به سوگ مى نشینى، اى کسى که براى على جمع مى شوى و چراغ روشن مى کنى، اى کسى که براى على اشک مى ریزى، اى کسى که با شنیدن منقبت علىع دلت شاد مى شود، بشنو و بترس و بلرز از این حرف. علىع را اگر امروز دنیا بخواهد بشناسد چطور مى شناسد؟ دو راه دارد که دنیاى امروز علىع را بشناسد. یک راه از تاریخ مى رود و کتابها را مى بیند و علىع را از راه تاریخ مى شناسد. یک راه دیگر هم امروز براى شناختن علىع هست. اگر آمدند و گفتند علىع را چطور مى شود شناخت، مى گویند مى رویم از پیروانش مى شناسیم. فرض کنیم یک نفر مى خواهد علىع را بشناسد. مى خواهد پیروان علىع، مأمومین علىع، دنباله روهاى علىع، شیعیان علىع را بشناسد، تا على را بشناسد. چه مى بیند؟ آیا علم مى بیند؟ آیا تقوا مى بیند؟ آیا علاقه به یتیمى که در علىع بود مى بیند؟ آیا خدمت به مردم مى بیند که در علىع مى دید؟ آیا شجاعت و صراحتى مى بیند که در علىع مى دید؟ بهوش باش، چگونه مى خواهى على را بشناسانى…؟
یکی از دوستان ما میگفت علی سه تا مصیبت داشت،
مصیبت اول مصیبتش در شخص خودش، کسانی حق او را غصب کردند، او را اذیت کردند کشتند او را. این مصیبت چند سال طول کشید؟ ۳۰ سال ۴۰ سال ۵۰ سال
مصیبت دوم مصیبتش در اولادش؛ امت با اولاد علی بد رفتار کردند کشتند فراراندند اسیر کردند هر کار خواستند کردند اما این هم چند سال طول کشید؟
ولی…
درست است ما ننگ دامن علی شویم امروز
درست است ما بیسواد باشیم
درست است ما کثیف باشیم
درست است ما بداخلاق باشیم
درست است ما در معامله غش داشته باشیم
درست است ما در معامله باطل بگوییم
درست است جامعة ما از همه جامعههای دنیا عقبتر باشد
منبع : کتاب “نای و نی” علی حجتی کرمانی – صفحه ۲۳۱ تا ۲۵۰






