غرفه ای به نام موسی صدر
بدست mahdieh • ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸ • دسته: یادداشت های یاران صدرامروز مهمان های غرفه یکی یکی آمدند: اول نوبت دکتر سوسن شریعتی بود که بیاید و چند دقیقه ای در غرفه«آقا موسی» بنشیند و به قول خودش برگردد به سی و چندسال قبل. دکتر شریعتی از خاطراتش از آقا موسی تعریف کرد؛ خاطراتی درباره روزهای بعد از فوت دکتر شریعتی که امام صدر شد پناه خانواده دکتر. دکتر سوسن، مانند خیلی های دیگر در این چند روز، سراغ خانم صدر را گرفت؛ ایشان در غرفه نبود، اما دختران آقا موسی و دکتر تلفنی با هم صحبت کردند تا خاطرات سال های دور را مرور کنند.
خانم دکتر شریعتی از غرفه موسسه و تلاش دوستان در این غرفه بسیار تشکر کرد و رفت.
مهمان دیگر غرفه، استاد خسروشاهی بود که با ظاهری متفاوت از آنچه دیده بودیم به نمایشگاه آمده بود، اما باز هم بچه های موسسه امام صدر او را شناختند. استاد هم چند دقیقه ای در غرفه نشستند و از تلاش موسسه تقدیر کردند.
استقبال مردم، مثل همیشه، چیزی فراتر از خریدن چند کتاب بود. اینکه خیلی ها همینجا با امام صدر آشنا می شوند و ما کتاب ها را برایشان توضیح می دهیم، بخشی از ماجراست، جوانانی که با دیدن تصویر امام موسی بر دیوار غرفه یا راهشان را کج می کنند، یا با صدای بلند می گویند «اِ، امام موسی صدر!» چند لحظه ای مشغول تماشای تصویر و شنیدن صدای امام می شوند و از سرنوشتش سوال می کنند و می گویند دوست دارند کاری درباره امام کنند؛ جوانی اهل جیرفت کرمان بود. کتابی خرید و درباره کتاب گرفتن از موسسه سوال کرد. گفت منطقه جیرفت امام صدر را نمی شناسد و خیلی به آشنایی چنین کسی نیاز دارد. باید به هر شکل ممکن امام را معرفی کرد.
دختر جوانی، دانشجوی معماری زنجان، به غرفه ما که رسید، از دوستانش جدا شد تا درباره امام حرف بزند. امام را از صحبت های دکتر طباطبایی در تلویزیون شناخته بود. آرام، لطیف و با احساس از امام حرف می زد و می گفت دلم می خواهد کاری برایش کنم. برای بودنش، آزادی اش.
کس دیگری پیشنهاد راه اندازی یک نشریه می داد. نفر دیگری گفت کتاب عکس از امام منتشر کنید. وکیلی مدت ها در غرفه ایستاد و با شور و هیجان تمام گفت: من حقوقدان هستم، اما اگر روزی این مردک دیوانه (قذافی) بخواهد به ایران بیاید، حاضرم خودم او را نابود کنم!
اگر کسی فکر می کند تا امروز برای رهایی امام صدر همه تلاشش را کرده است، باید امروز در غرفه می بود تا حرف های مرد میانسالی را بشنود که به ما گفت هنوز کاری برای امام نکرده اید. هر وقت به جایی رسیدید که جانی در بدن نداشتید، آنوقت می توانید بگویید هرکاری از دستمان برمی آمد انجام دادیم، اما الان نه!
این حرف را مرد میانسال دیگری هم زد، با تاسف زیاد از زندانی بودن چنین مردی و تلاش نکردن های دولتمردان برای آزادی اش، به ما گفت: اما شما به تلاشتان ادامه بدهید. ما هم به آنان اطمینان دادیم، هنوز اول راهیم و این تلاش تا آزادی امام موسی ادامه دارد، انشاالله.






