به رسمیت شناختن یکدیگر و احترام متقابل اساسی ترین شرط بقا و استمرار هر کشوری است. امام موسی صدر(حفظه الله)

کیبورد، کراوات، امام موسی صدر

بدست admin • ۲۳ مهر ۱۳۸۸ • دسته: در آینه ی اشعار و قطعه های ادبی٬ رواق هنر
VN:F [1.9.0_1079]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

متن زیر را در یکی از فروم ها دیدم … گفتم برای شما هم بذارم

در یکی از تاپیک های فروم مذکور کاربران با سه کلمه پیشنهادی نفر قبل جمله و یا داستان کوتاه می سازند … سه کلمه پیشنهادی نفر قبل این داستان کوتاه اینها بود : کیبورد- کراوات- امام موسی صدر

و این داستان کوتاهی که یکی از کاربران با آن سه کلمه بالا نوشته :

داشت خاطراتش را تایپ می کرد از آن شب باور نکردنی، بهترین شب زندگی اش
ازشب عروسی اش از آن لحظه ای که پیامکی آمد “شتاب کن تا ۱۰ دقیقه دیگر امام در فرودگاه است”
دیگر نمی دانست چکار کند نمی توانست بایستد در همان جمع مهمان ها بالا پرید و فریاد زد
“امام”
“امام موسی…”
دیگر نتوانست ادامه دهد با همان کت و کراوات بسرعت بطرف ماشین دوید و بوق زنان به سمت فرودگاه حرکت کرد
همه مات و مهبوت بهم نگاه می کردند و ناچار دنبال او راه افتادند. گویی برای او چند سال طول کشید تا به فرودگاه برسد.
جلوی در خروجی شلوغ بود چشمانش را تیز کرد و در آن ازدحام جمعیت و فلاشهای مکرر عکاس ها سیدی را در حلقه ای از گل یافت
دیوانه وار بسوی او دوید خواست نامش را فریاد بزند که ناگهان پایش به جدول کنار پیاده رو برخورد کرد وچند متر آنطرف تر محکم به زمین خورد
پایش شکسته شده بود سرش را اندکی بلند کرد و با دستی زخمی به سمت محبوبش نشانه رفت با اینکه می دانست کسی صدای او را نمی شنود
اما با نوایی محزون نام امام یک لحظه از لبش نمی افتاد.
باز دلش طاقت نیاورد و به تلاش خود ادامه داد دستانش را روی زمین گذاشت و بسختی نیم تنه را روی آسفالت می کشید
صدای زمین خوردن او، توجه همه را به آن سو جلب کرده بودامام موسی و همراهان از پله ها پایین آمدند و پس از مکثی به سمت جوان مجروح دویدند.
عشقبازیی که در هیچ کجا یافت نشد “معشوق به سمت عاشق می دوید”
یک قدم مانده بود تا امام به او برسد
پسر مات و مبهوت او را تماشا می کرد و تصویر او را با عکسهایی که دیده بود در ذهنش مقایسه می کرد
در دلش گفت: “چقدر پیر شدی سید!”
نزدیک بود قلبش از سینه بیرون بپرد
سید صدری در کنار جوان نشست و به چشمانش خیره شد
جوان می خواست واژه ای را بعنوان هدیه به عزیز از سفر آمده تقدیم کند
که امام موسی صدر پیش دستی کرد و او را در آغوش گرفت
داماد قصه می خواست از عطر صدر بنویسد که ناخودآگاه بغض راه گلویش را گرفت و کیبوردش خیس و نمناک شد…
با تشکر از سروش نوسنده این داستان کوتاه

VN:F [1.9.0_1079]
Rating: +1 (from 1 vote)
deliciousdiggredditfacebooktechnoratistumbleuponsavetheurl
برچسب‌ها:

دیدگاه خود را بیان کنید.

در انتظار دریافت مطالب شما هستیم. این سایت در انتخاب مطالب آزاد است yaranesadr@gmail.com - info@yaranesadr.ir