خدایا وطنم کجاست؟
بدست khatere • ۱۹ آذر ۱۳۸۸ • دسته: یار صدر
درویشی سر و پا برهنه از صحرای عدم، قدم به وادی وجود گذاشت…
در محله ای از جنوب شهر، در کوچه های پیچاپیچ، در خانه های تو در تو … آه! چه ها بر او گذشت!
ایران گنجایش او را نداشت؛ فشارها، سختی ها، دیکتاتوری ها، مبارزه ها، خون ها… به آمریکا رفت؛ غریب، ناآشنا، بیگانه. از آنجا زن گرفت، بچه دار شد، اما مردم او را نمی شناختند، او را بیگانه می دانستند، او را از خود می راندند. به بزرگترین مقامات علمی رسید، به بزرگترین مجامع علمی راه یافت، با دانشمندان، بزرگترین مسائل علمی روز را بحث و فحص می کرد، اما همچنان بیگانه بود، روح او را نمی شناختند. روح بلند او نمی توانست در لجن زار مادی و اشرافی آمریکا پرواز کند؛ در قفس خودخواهی ها و مصلحت طلبی ها و مادی گری ها اسیر شده بود.
مردم نیز او را از خود می راندند، از تو می ترسیدند، او را عجیب و بیگانه می دانستند، و از او می رمیدند. روح او نیز طاقت نداشت که بیش از شانزده سال در آن سرزمین بماند و از درد فراغ بنالد.
به لبنان رفت. آنجا نیز غریبه بود؛ عجیب، ناآشنا، روشی نامناسب و نانتجانس. عشق و محبت و فداکاری او غریب بود. خط مکتبی و طرز تفکر فلسفی او بیگانه بود. تواضع او حمل بر ضعف می شد. عشق و محبت او حمل بر جهل می شد، فداکاری او حمل بر حماقت می شد. عده ای به خیال خود می خواستند او را بفریبند، و بدشند و آلت دست قرار دهند. عده ای او را جاسوس می خواندند، عده ای او را دیوانه. اما او، یکه و تنها به راه خود می رفت؛ راهی باریک و تاریک و پرپیچ و خم و سخت و پرنشیب که کمتر کسی می توانست به دنبال او برود. او بیگانه بود.
راستی وطنم کجاست؟ کجاست که خاک آنجا مرا بپذیرد؟ مردمش مرا بپذیرند؟
به ایران آمدم؛ با چه شور و هیجانی! با چه شوق و ذوقی! تا جان فدا کنم، تا پروانه وار به دور شمع آن بگردم و همه وجود خود را خاکستر کنم، بسوزم و دود شوم، فدای وطن شوم، محو شوم. اما باز احساس می کنم که از مردم بیگانه ام، آماج حملات سخت و تهمت ها، دروغ ها، شایعه ها و چه خودخواهی ها، مصلحت طلبی ها، ستم ها، عقده ها، جهل ها، عدم تعهدها، عدم مسئولیت ها! آری! احساس می کنم که اینجا نیز از مردم هموطن خود بیگانه ام.
دیگر نمی دانم به کجا بروم؟ وطنم کجاست؟ چه می خواهم؟ و چطور می خواهم؟
ای علی! ای علی! به من تهمت می زدند، مرا محکوم می کردند و به من فحش می دادند، زیرا تو را دوست می دارم.
ای علی! نمی دانی که چه جنایت ها کردند، چه ظلم ها و چه بدی ها که همه را تحمل کردم و فداکاری می کردم و باز هم فحشم می دادند، بدی می کردند.
یک باره به خود آمد . دیدم که سر تا سر ایران به من بد می گویند و حتی مومنین به خدا ، نسبت به من اهانت می کردند، مرا جنایتکار می نامند و سب می کنند، فحش می دهند؛ مگر نه این بود که به فرمان امام در کردستان جنگیدم و دشمنان را قلع و قمع کردم، در مقابل فداکاری ها و جانبازی ها، در راه پاسداری از انقلاب، چگونه ممکن است که ایران را از فحش و ناسزا پر کنند و از زمین و آسمان تهمت و شایعه بسازند، مرا جلاد تل زعتر بنامند و جلاد کردستان بخوانند و حتی یک نفر در ایران از من دفاع نکند، همه سکوت کنند و گویی که با سکوت خود، تهمت ها و شایعه های دروغ را تصدیق می کنند.
به خود آمدم، دیدم که همه به قتل من کمر بسته اند. همه سازمان ها و احزاب می خواهند مرا بکشند و همه روزه دوستان مرا به خاک و خون می کشند، به خانه های آنها می ریزند، هر یک از دوستانم را بیابند، یا می کشند، یا می زنند و اسیر می کنند. چرا این طور است؟ زیرا من خواسته ام که معیارهای تو را پیاده کنم. نتوانسته ام که شرف خود و دین خود را به سیاست بازان بفروشم، نتوانسته ام که با سرنوشت هزاران بی گناه بازی کنم، نتوانسته ام که احساس تعهد و مسئولیت وجدانی خود را بکشم و در مقابل ظلم ها و جنایت ها سکوت کنم.
شیعه “علی” از مرگ نمی ترسد، معیارهای خدایی خود را در مذبح سیاستمداران قربانی نمی کند. برای من زندگی ارزشی نداشت که به خاطر آن، اسارت فریبکاران و دغل کاران را بپذیرم و روح خود را بکشم برای آنکه جسم خود را محافظت کنم.
ای علی! تو گفتی که مرگ شرافتمندانه، هزار بار بر زندگی ننگین ترجیح دارد و من نیز بر این اعتقاد مقدس، همه وجودم را آماده قربانی شدن کردم تا تسلیم زندگی ننگین نشوم.
ای علی! هنگامی که جوان بودم و از قهرمانان عالم لذت می بردم، قهرمانی تو مرا فریفته بود و نبردهای بدر و احد و خندق مرا به وجد می آورد. هنگامی که در خیبر را با یک دست می کندی، دیگر از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم…
ای علی! بزرگتر شدم، به علم و ادب پرداختم. علم تو، ادب تو مرا فریفت.
بزرگتر شدم. ایمان تو، عرفان تو مرا مبهوت کرد.
اکنون دردها و غم های تو مرا محسور کرده است. درد و غم، پیوندی عمیق بین من و تو به وجود آورده است. در هر ضربان قلبم درد تو را احساس می کنم؛ چه دردهای کشنده ای! دردی که تا مغز استخوان را می سوزاند، دردی که تو اسلام را بدانی و بتوانی پیاده کنی و سعادت انسان ها را تأمین کنی، آن گاه ببینی که به دست فرصت طلبان به گمراهی کشیده می شود و تو مجبور به سکوت باشی، اما قتل عام ها، جنایت ها، خیانت ها، ظلم و فسادها را در طول تاریخ ببینی و شکست اسلام را به دست خلفایی که به نام اسلام خلافت می کنند، ببینی، انحراف را ببینی، راه حل را بدانی و در حضور تو اسلام را قربانی کنند و تو ببینی که رگ و پوستت را می سوزانند، وجودت را قطعه قطعه می کنند، فرزندانت را قتل عام می نمایند، طاغوت ها و فرعون ها به وجود می آوردند، قارون ها گنج ها از خون ملت می انبارند.
مردم را فریب می دهند و آن چنان اجتماعی به وجود می آورند که در مساجد آنها، برای قرن ها تو را لعنت می کنند و به تو و خاندان تو فحش می دهند؛ آن هم در معابر و نماز جمعه.
ای علی! چه درد بزرگی است که هنوز همم در جامعه اسلامی ما به تو اهانت می کنند، ارزش تو را نمی فهمند و هنوز استعداد درک تو را نیافته اند! چه درد بزرگی است که تو شاهد سقوط اسلام باشی و نتوانی عملی انجام دهی!
ای علی! امروز هم توو را می کوبند؛ حتی شیعیانِ تو هم تو را می کوبند. هر کسی که راه تو را در پیش بگیرد می کوبند. گویا مقدّر شده است که پیروان راستین تو باید مثل تو لعن و نفرین شوند، تکفیر شوند، کوبیده شوند، و در زجر و شکنجه، در دنیایی از غم و درد به ملاقات خدا بروند و آن قدر شکنجه ببینند که هنگام شهادت فریاد برآورند: “فُزتُ وَ رَبّ الکَعبة” – به خدای کعبه قسم که آزاد شدم.
ای علی! تشنه عدالتم، تو کجایی؟ نمی دانی از ظلم و ستمی که به نام اسلام می کنند – چه رنجی می برم ! خوش داشتم لحظه ای در کنار عدلت بنشینم و دل دردمند خود را بر تو بگشایم و تو بین من و این همه مدّعیان اسلام و مکتب حکم می کردی و داد مرا می ستاندی.
ای علی! جز عشق و فداکاری از وجودم تراوش نکرده است. حسودان و توطئه چینان که از اعمال گذشته من نمی توانند نقطه ضعفی پیدا کنند، می گویند: “در آینده خواهید دید که او آدم تبهکاری است . آینده نشان خواهد داد که او جنایتکار است!”
کسانی که خود یک قدم مثبت برنداشته اند، جز ریا و تزویر و تهمت و توطئه کاری نکرده اند، برای کوبیدن عمل صالح، به چنین فریبی دست می زنند و مردم عامی را بدین وسیله می فریبند.
ای علی! من ناراحت ظلم و ستمی که بر من رفته و می رود نیستم. من خوشحالم که همدرد توام و این خود نعمتی است. اما ناراحتم که چنین کسانی بر سرنوشت ملت من حکومت می کنند، به نام اسلام حرف می زنند، خود را مکتبی می نامند و اسلام را ضایع می کنند و باید ۱۴۰۰ سال دیگر صبر کرد تا شاید انقلاب دیگری به وجود بیاید که از این ناخالصی پاک باشد و دیگر نگران دسیسه و دروغ و سیاست بازی نباشیم.
ای علی! آرزو می کردم که بعد از ۱۴۰۰ سال، انقلاب اسلامی ما پیروز شود، حق و عدل مستقر شود، حکومتی نظیر حکومت تو برقرار گردد، عشق و محبت بین مردم انتشار پیدا کند، ایمان و عرفان در قلوب مردم جایگزین شود، طاغوت ها از بین بروند، انسان ها از همه قید و بندهای مادی و سیاسی و اجتماعی آزاد شوند، فقط در مقابل خدا سجده کنند، مدینه فاضله ای به وجود آید که دیگر استثمار و استعمار و دیکتاتور و ظلم و فساد در آن نباشد و همه جا نور حق را ببینم، از همه جا زمزمه “سبحان الله” و فریاد “الله اکبر” بشنویم، همه استعدادهای ما بشکفد، با همه توان، با اخلاص و ایثار برای خودسازی و سازندگی جامعه بکوشیم هنگامی که دشمنی حمله کرد، بی مهابا به جنگ او برویم و به آسانس خود را قربانی این مکتب بکنیم و دیگر دغدغه خاطر و وسوسه ای نماند.
اما ای خدا! با کمال تعجب می بینم که ظلم و ستم به نامی دیگر استمرار دارد و ریا و فریب و دروغ در لباس زهد و تقوا وارد جامعه شده، افرادی ناچیز و بی تقوا، با تهمت و شایعه، شیعیان راستین علی را می کوبند و از صحنه خارج می کنند.
ای علی! به لبنان رفتم تا با محرومین و مستضعفین انجا انیس و هم درد باشم. عده ای که لباس دین به تن کرده بودند، مرا دشمن پنداشتند. از علم و تواضع و فداکاری و استعدادهای من وحشت داشتند، مرا متهم می کردند که یا جاسوسم یا بهایی! زیرا ممکن نیست که کسی با استعداد و این همه امکانت و مقام و زندگی خوب، آمریکا را رها کند، با کمال تواضع در کمال فقر و بدون هیچ پاداشی، در دامان خطر ، با فقرا همنشین و هم درد باشد. از نظر آنها باید دلیلی دیگر وجود داشته باسد؛ لابد کاسه ای زیر نیم کاسه است!
خدایا! چگونه به درگاه تو استغاثه کنم؟ که عده ای این چنین مرا لعن و نفرین کنند، در حالی که با همه وجود برای کمک به آنها آمده ام و از زندگی و همه مزایایش گذشته ام، زن و فرزند را فدا کرده ام. از گوشه فقر و گمنامی، در دامان خطر و در میان توفان های تهمت و ناسزا می خواهم خدمتی به شیعیان محروم تو کنم. آنجا نیز این چنین مرا استقبال می کنند و بر دل دردمندم نمک می پاشند.
ای علی! در لبنان موسی صدر را دیدم که به اخلاص و ایثار برای محرومین کار می کرد. دیدم که شیعیان تو را متحد می کند، به آنها قدرت می دهد، به آنها شخصیت می دهد، هویت تاریخی آنها را زنده می کند. تشیّع را که عقده حقارت بود، به جایگاه انقلابی بر می گرداند و از آن مکتب سرخ تشیّع را رواج می بخشد و شهادت و فداکاری، ارزش و هویت تاریخی شیعه به او باز می گردد. جوانانی که غرب زده بودند، خدای نمی شناختند، همه وجود خود را تسلیم دشمنان کرده بودند، یکباره زنده می شوند، صوراسرافیل در آنها دمیده می شود، جانی تازه می گیرند و فریاد اعتراض علیه رژیم موجود بر می دارند. انقلابی بزرگ در می گیرد. جوانان با عشق و شور و شوق به استقبال شهادت می روند و مردمی زنده و متحرک قدم به عرصه حیات می گذارند که حرکتی عظیم و اجتماعی و تاریخی را پی ریزی می کنند. می بینیم که موسی صدر چگونه حیات و هستی خود را وقف شیعیان و محرومان کرده است و با چه نیروی خدادادی، این حرکت عظیم را هدایت می کند.
اما با کمال تأسف شنیدم که باران تهمت و افترا از همه اطراف بر او می بارد و با همه توان او را می کوبند و با این “توان” تو را می کوبند ، لعن و نفرین می کنند و بزرگترین گناهی که بر من می شمرند، این است که چرا از او حمایت می کنم !
ای علی ! بودن بر من سخت شد. همه درندگان دندان تیز کردند که مرا بدرند. همه صیّادان اجتماع، دام انداختند که مرا به دام بیندازند، همه توطئه گران فاسد برای نابودی دین شروع به فعالیت کردند، نقشه ها ریختند و دسیسه ها طرح کردند. و من هنگامی که خود را کشته یافتم، به سیم آخر زدم . تصمیم گرفتم که “علی” وار زندگی کنم، از همه چیز خود بگذرم، از مرگ نترسم. کلمه حق را در برابر جبّاران با فریادهای سخت، طنین انداز کنم و تا زنده ام، آزاده باشم و جز خدا نپرستم و در مقابل هیچ قدرتی تعظیم نکنم و هیچ حقّی را فدای مصلحت ننمایم و آزادی و شرف خود را به زندگی نفروشم.
این چنین کردم. به گرداب های خطر فرو رفتم، توفان های سخت مرا به هر طرف پرت کرد، در میان امواج مرگ غوطه می خوردم. گاهی زیر امواج دفن می شدم، گاهی بالا می آمدم و چشمانم به آسمان و ستارگان می افتاد که هنوز می درخشند. باز به خود می گفتم:
ای خدا ! جز تو نمی خواهم، جز تو به راهی نمی روم، جز تو نمی گویم، دنیا را سه طلاقه کرده ام و از راه خود بر نمی گردم، دست [از تو] بر نمی دارم. الله الله! من به مکتب خود پایبندم.
موجی دیگر مرا پایین می برد. دیگر…*
————————————————————————————-
* نوشته در همین جا نا تمام مانده است .
به نقل از کتاب: مصطفی چمران، نوشته دکتر ابراهیم یزدی، صص۲۹۰-۲۸۶







ali bod qadamhayetan ostovar.
سلام بر خاطره ی عزیز امام
چگونه از تو تشکر کنم؟
امروز در میان پست ها این مطلب ناخوانده ام را یافته و خواندم
این روزها می خواستم چیزی بنویسم از حس _نمی گویم معرفت_ عجیب و نزدیکی که به مرگ دارم ولی در خودم کمال یا لیاقت نوشتن آن حس را نمی یافتم…
این سطور از قلم مصطفی ؛ آبی بود برای تشنگی ام
بی نهایت ممنون
آن روز بازرگان را به جرم سازش کار بودن لیبرال و ترسو و آمریکایی بودن آماج تهمت ها کردیم .او با یارانش در الجزایر بر سر میز مذاکره بخاطر منافع ملی با آمریکاییان نشست و ما به این جرم چه ها که نکردیم و چه تهمت ها نزدیم و چه سوء استفاده ها که نشد آ ن روز در آن جلسه چمران نیز حضور داشت!
اما ما بی شرف تر و بی انصاف تر از آن بودیم که حرمت چنین مجاهدی را حفظ کنیم . چمران را به جرم همفکری و همراهی دیرینه اش با مجاهدین و متفکرانی چون بازرگان و موسی صدر محاکمه کرده و از خود رانده بودیم و او عاشقانه خود را آماج گلوله های صدام کرد تا راه عشق و عزت را به مردم بیاموزد و آموخت
اما ما چه دیر و چه سخت آموختیم…
« بزرگترین “گناهی” که بر من می شمرند، این است که چرا از او [امام موسی صدر ] حمایت می کنم» . چه گناه خجسته ای !
با آرزوی غرق شدن یاران صدر در “گناه” .