فدای نگاه معصومت…
بدست admin • ۱۹ آذر ۱۳۸۸ • دسته: در آینه ی اشعار و قطعه های ادبی٬ رواق هنر
امروز دلم عجیب هوایی دیدار بود
هنوز هم خوب نمیشناسمش اما عاشقم
دلتنگم
و منتظر
امروز به دنبال تیک تیک ساعت کوچه پس کوچه های شهر خاک آلودمان را به نظاره نشسته بودم
که ناگهان اسمی آشنا نگاهم را به خود خیره ساخت
عجیب بود
عظمت او وغریبیش !
مدرسه ای با نام او
اما کوچک و کوچک
اول دلگیر شدم
اما بعد
نوری دردلم روشن شد
چرا که حتی اگر ۱۰شاگرد این مدرسه هم کنجکاو شوند که صدر کیست ؟۱۰ نفر بر جویندگان سرنوشتش افزوده خواهد شد
آقا فدای غربتت که میان هم کیشان خود هم غریبی
فدای نگاه معصومت که دل را به بازی میگیرد
کاش آنقدر میشناختند تورا که قدر جلالت را بدانند
صدایم را میشنوی؟
آخر آقا اینجا هیچ کس صدای ما را نمیشنود.
بگذار راحت بگویم
آنان که باید دستی دوستانه با ما دهند سر را چون کبکی به زیر برف فرو برده اند
اما خوب دشمنانت را درآغوش میگیرند.
خوب برایشان فرش سرخ پهن میکنند
و خوب
ما را و تو را نادیده میگیرند
عجیب نیست؟؟؟
دعایمان کن آقا چرا که تو پشت بندها ازما به خدا نزدیکتری!!!
به روایت از رهپو






