روایت یازدهم / تو را من چشم در راهم
بدست mahdieh • ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ • دسته: تازه ها٬ یادداشت های یاران صدر
نمایشگاه امسال هم تمام شد. غرفه داری برای امام موسی صدر امسال هم به آخر رسید. آخرین روز نمایشگاه برای ما که در ردیفهای آخر بودیم دیرتر شروع شد. چون از جمعه اعلام کردند که آقای احمدی نژاد برای بازدید میآید. به هر غرفه یک کارت ورود دادند که ساعت ۷ صبح آنجا باشد. از راهروی ۲۷ به بعد را برای بازدید بستند. اما حدود ساعت ده که ما رسیدیم، هنوز برای بازدید نیامده بود. یکی از دوستان موسسه داخل رفت، اما کسی سمت غرفه موسسه نیامد! نماینده مسئولین نمایشگاه آمدند و از معطلی چند ساعته عذرخواهی کردند. بعد از آن، کسی آمد و گفت آقای احمدینژاد باید حتما این غرفه میآمد یا کسی را برای عذرخواهی بابت نیامدن میفرستاد. گفتیم: نه آمد، نه کسی را فرستاد. نیازی هم به این کارها نیست. امام موسی صدر را اینکارها نه بزرگ میکند نه کوچک، او همانی است که باید باشد.
روز آخر خلوتتر بود. چند نفری برای عوض کردن سی دی و عکس هایشان آمدند. متقاضیان دریافت فایلهای بلوتوث تا روز آخر زیاد بودند. این چند روز چند نفری برای گرفتن عکسهایی از امام آمدند. قرار شد بعد از نمایشگاه به موسسه مراجعه کنند. یک نفر گفت عکسی از امام دارد که زیرش جمله امام درباره اسرائیل نوشته شده. فهمیدم اولین پوستری که برای روز قدس سال ۸۶ چاپ کردیم را میگوید. مردی درباره عقاید و فعالیتهای امام سوال کرد. معلوم شد حرفهایی از مخالفات سرسخت امام موسی صدر شنیده است. آقای فرخیان پیشنهاد کرد غیر از خواندن و شنیدن حرفهای موافقان و مخالفان، نظرات خود امام را بخواند و خودش قضاوت کند.
دختر جوانی، عضو موسسه فرهنگی شمس الشموس اتفاقی غرفه را پیدا کرد. آنقدر خوشحال شده بود که نمیدانست چه بگوید. فقط گفت لطف خدا بود که امروز اینجا را پیدا کنم. همین آشناییها آدم را امیدوار میکند. دیدن هر علاقمند به امام صدر روحیه بخش است.
بعدازظهر، سهیل محمودی، شاعر، به همراه پسرش به غرفه آمدند. جلوی غرفه ایستاد و مدتها صحبت کرد. خودش و پسرش بسیار به امام صدر علاقه دارند. خاطره سیمین دانشور از امام صدر و حسادت نیما یوشیج به برخورد دانشور با امام را تعریف کرد. بعد صحبت او با دوستانی که جلوی غرفه بودند، به مسائل مذهبی کشید و از تفکر روشن و متفاوت امام صدر گفتند. پوریا، پسرش خیلی اظهار علاقه کرد برای همکاری در فعالیتهای مربوط به امام. آنقدر پدرش را نگه داشت تا همه فایلها را برایش بلوتوث کنیم.
ساعتهای آخر اکثر غرفهها مشغول جمع کردن کتابهایشان شدند. ما هم برخی وسایل را جمع کردیم اما حتی وقتی ساعت بازدید تمام شده بود، باز هم کسی میآمد و کتابی میخرید. سعی کردیم هیچ علاقمندی دست خالی از غرفه نرود.
روز آخر کسی دلش نمیآمد از غرفه برود. همه دوستان میخواستند این ساعتهای آخر را هم در غرفه باشند. میدانستیم از فردا دلمان برای این هیاهو تنگ میشود.
من دلم برای بودن با دوستان موسسه، در هوای گرم و دم کرده نمایشگاه تنگ میشود. دلم برای دیدن چهرههای تک تک مردمی که از جلوی غرفه رد میشوند تنگ میشود. دلم برای شنیدن سوالهای مختلفشان، از موافق و مخالف تنگ میشود….. و بیشتر از همه دلم برای تو تنگ است ماه من، امام من.
ده سال از روزی که برای اولین بار کتابیهایی درباره تو دیدم میگذرد. آن روز، آنقدر پول نداشتم که هر دو کتاب را بگیرم و به خریدن کتاب ارزانتر اکتفا کردم. هرگز فکر نمیکردم روزی برسد که من هم سهمی و جایی داشته باشم در غرفهای که مزین به نام توست. برای من، همین افتخار بس که مرا به نام دوستدار تو بشناسند. به نگاهت قسم، ایمان دارم که میآیی. برای آمدنت زندگی میکنیم.
دیدار بعدی، انشالله نمایشگاه قرآن.







یشتر از همه دلم برای تو تنگ است ماه من، امام من… برای من، همین افتخار بس که مرا به نام دوستدار تو بشناسند. به نگاهت قسم، ایمان دارم که میآیی. برای آمدنت زندگی میکنیم.
خدا قوت، برای این تلاش . به خود م یبالم که یکی از شما هستم.
در این شهر و شیون کسی گم شده
و در سینه من کسی گم شده
دریغا ستونهای این سینه سوخت
و یک شهر در سوگ آئینه سوخت
خرابم کن ای غم که بارانیام
سزاوار آوار ویرانیم
سلام
تو را من چشم در راهم…
یا علی مدد
سلام
خسته نباشید.امام صدر دوستداران گمنام زیادی داره.من از وقتی نوجوون بودم و شهید چمرانو شناختم نسبت به امام صدر علاقه خاصی پیدا کردم.از همونموقع هروقت قذافی رو میبینم نا خودآگاه یه حس نفرتی پیدا میکنم
من از چن سال قبل که میرم نمایشگاه چن تا غرفس که مخصوص باید برم یکیش غرفه صدر یکیش دکتر چمران و اونیکی روایت فتح.
ولی نمیدونم چرا هردفعه که میام دم غرفه با هیشکی حرف نمیزنم چون احساس میکنم اگه چیزی بگم داغ دلشونو تازه کردم سعی میکنم ببینم و عکسا و کتابای جدیدو بگیرم و بی سر وصدا برم
ولی اینجا که دیدم روایتهای نمایشگاه هست گفتم منم یه روایت بگم:
من روزی که دکتر طباطبایی اومده بود رسیده بودم غرفه.تند و تند داشت سیگار میکشی و منم داشتم بهش نیگا میکردم نمیدونم چرا بجای اینکه بخوام سر صحبتای دیگرو باهاش باز کنم هی میخواستم بگم دکتر جان بسه نکش ضرر نداره شاید اینم از مضرات پزشک بودنمه:)
ایندفه غرفه خیلی برو بیا بود تا میخواستی چیزیو نیگا کنی یه جوونی میگفت ببخشید میومد بیرون دوباره میرفت تو. یه پسره ام که داشت با یه دوربین لنز بزرگ تو غرفه عکس مینداخت ، حالا من مونده بودم با لنز به اون بزرگی از کجای غرفه به اون کوچیکی عکس میگرفت.
خلاصه بعد کلی دیدن حاشیه ها ۲ تا پوستر جدید دیدم که به خانومی که اونجا بود و بیچاره تنهایی مونده بود به کی جواب بده گفتم اینارو میخوام.تابلویی از امام رو در مورد آزادی دیدم:آزادی به رسمیت شناختن کرامت انسانی…
معطل نکردم و اونم خواستم و اون خانوم اون تابلو ۳ تکه ای رو داد .دیدم که عکسرو درست روی تخته نچسبوندن و به اون خانوم گفتم لطفا یکی دیگشو بدین با کلی احترام رفت و عوض کرد ولی وقتی بازش کردم دیدم اونم همونطوریه.منم که نسبت به عکس وسواس دارم گفتم لطفا یکی دیگه.تو همین حینم یه آقایی درشت هیکل با لباس عربی مارو جلو عقب میکرد بره تو غرفه بیاد بیرون خلاصه کلی ورزش کردیم..سومیم که داد همونطوری بود که من دیگه خجالت کشیدم بازم بگم گفتم اگه ممکنه اینیکه رو دیوار غرفسو بدین که خانوم گفت او با چسب چسبیده.من با پررویی گفتم اگه ممکنه یه بار دیگه ببینین شاید یکی دیگه مونده که خانم دیگه خودشو خیلی کنترل کرد تا به من چیزی نگه و دوباره رفت نیگا کرد بالاخره یکی دیگه پیدا شد از همه بهتر بود .الان اون تابلو رو دیوار اتاقمه
آزادی ….
خیلی قشنگ نوشتی مهدیه جان…امیدوارم این شب هجران سرآید….
خدارا هزاران هزار بار شکر که به سامری ها اجازه ی قدم نهادن در وادی طور*وادی موسی را نداد
کسانی که هم آغوش قذافیه فرعون شدند همچون گوساله ی سامری به نیلقهر مردم و لجن زار تاریخ فرو خواهند رفت